شخصی نویسی‌های یک نفر
RSS
  • Home
  • گالری نمونه کارهای گرافیکی
  • تماس با من

2 آوریل 2015

74 – سیزده به در

متاسفانه چند روزیه که با یه مسئله جدید توی وایبر و دیگر فضاهای مجازی روبرو شدم که من بر اون داشت تا در این مورد روشنگری کنم و اون چیزی نیست جز حمله به اعیاد ملی و مذهبی مون و این دفعه خلط پوریم و عید سیزده به در

در مورد واقعه تلخ پوریم توضیح نمی‌دم که واکاویش زیاد جالب نیست ولی جدیدا توی فضاهای اجتماعی مجازی مطلبی دست به دست می‌شه با مضمون اینکه واقعه تلخ پوریم در روز سیزدهم فروردین اتفاق افتاده و ایرانی‌ها بخاطر فرار از این مسئله و دوری از نحسی این روز از خونه هاشون به دامن طبیعت پناه می برند.

ولی این مسئله به هیچ عنوان درست نیست.

(اول) بررسی علمی :

براساس تقویم یهود واقعهٔ پوریم در ۱۳ اَدار سال ۳۴۰۵ عبری[۱۳] معادل با ۲۵ فوریه ۳۵۵ قبل از میلاد و ۶ اسفند سال ۹۷۷ قبل از هجری شمسی، اتقاق افتاده که با تاریخ ۱۳ فروردین آنزمان دقیقاً ۳۷ روز اختلاف وجود دارد. البته با توجه سالهای کبیسه عبری احتمال اینکه در بعضی سالهای دیگر، این دو کمی به هم نزدیکتر یا دورتر شوندهست اما در طول تاریخ، “این دو واقعه هیچگاه برهم منطبق نمی‌شوند”. واصولا پوریم یک عید زمستانی است تا بهاری

پس دقت داشته باشیم که از نظر زمانی این دو روز (پوریم و سیزدهم فروردین) اصلا با هم تطابق ندارند.

(دوم) نگاهی به ریشهٔ اصلی جشن سیزده بدر :

 روز طبیعت (سینزده بدر) سنت ایرانیان باستان به مناسبت پیروزی ایزد باران بر دیو خشکسالی اَپوش می‌باشد. و از قبل از اشو زرتشت (۱۸۰۰ قبل از میلاد) مرسوم بوده، چنانچه در کتاب “از نوروز تا نوروز” پژوهش و نگارش آقای کوروش نیکنام (نماینده مجلس زرتشتیان) صفحه ۴۱- و ۴۲ آمده. «سیزدهم روز از ماه فروردین، تیر یا تِشتَر نام دارد. ایزد تیر یا تشترکه در اوستا، یَشتی هم به نام آن وجود دارد ایزد باران است و در باور پیشینیان پیش از آشو زرتشت برای این که ایزد باران در سال جدید پیروز شود و دیو خشکسالی نابود گردد باید مردمان در نیایش روز تیر ایزد از این ایزد یاد کنند و از او در خواست باریدن باران نمایند. در ایران باستان پس از برگزاری مراسم نوروزی سیزدهم که به ایزد باران تعلق داشت مردم به دشت و صحرا و کنار جویبارها می‌فتند و به شادی و پایکوبی می‌پرداختند و آرزوی بارش باران را از خداوند می‌نمودند. اکنون هم رزتشتیان از بامداد روز تِشتَر ایزد و فروردین ماه، سفره نوروزی را بر می‌چینند، خوردنی‌ها و مقداری آجیل و شیرینی‌های باقی‌مانده در سفره نوروز را با خود به طبیعت می‌برند، و شِشه سبزه‌های موجود در سفره را با خود برمی‌دارند و به دشت و صحرا و کنار چشمه‌ها یا آب‌های روان می‌روند. سبزهٔ خود را در کنار جویبارها به آب روان می‌سپارند و آرزو می‌کنند که سالی پربرکت و خرم داشته باشند. تا پسین آن روز را بیرون از خانه هستند و در طبیعت و میان سبزه و صحرا به شادمانی می‌پردازند. (توضیح: در اسطوره‌های ایرانی، ایزد باران همواره بصورت اسبی با دیو خشکسالی که دیواپوش نام دارد در جنگ و مبارزه است و اگر تیر ایزد پیروز شود، باران می‌بارد و چشمه‌ها می‌جوشند و رودها روان می‌گردند و سرسبزی را به ارمغان می‌آورند.)

 برگرفته از:کتاب از نوروز تا نوروز پژوهش و نگارش: کورش نیکنام انتشارات فروهر ۱۳۷۹ صفحهٔ ۴۱-۴۲»

(سوم) سبزه گره زدن :

افسانهٔ آفرینش در ایران و مسألهٔ نخستین بشر و نخستین شاه و دانستن روایاتی دربارهٔ کیومرث حائز اهمیت زیادی است. در اوستا چندین بار از کیومرث سخن به میان آمده و او را اولین پادشاه و نیز نخستین بشر نامیده است. گفته‌های حمزه اصفهانی در کتاب سنی ملوک الارض و الانبیا صفحات ۲۹ -۲۳ و گفته‌های آثار الباقیه بر پایهٔ همان آگاهی است که در منابع پهلوی وجود دارد. مشیه و مشیانه که دختر و پسر دوقلوی کیومرث بودند، روز سیزدهم فروردین برای اولین بار در جهان با هم ازدواج نمودند. در آن زمان چون عقد و نکاحی شناخته شده نبود آن دو به وسیلهٔ گره زدن دو شاخهٔ مورد، پایهٔ ازدواج خود را بنا نهادند و چون ایرانیان باستان از این راز بخوبی آگاهی داشتند، آن مراسم را – بویژه دختران و پسران دم بخت – انجام می‌دادند و امروز هم دختران و پسران برای بستن پیمان زناشویی نیت می‌کنند و علف گره می‌زنند

عزیزان گرامی با کمی دقت در مطالب بالا که نمونه های کوچکی از متون کهن ایرانیست متوجه میشویم که این جشن از قبل از زمان زردشت پیامبر بوده و زمان حکومت خشایارشاه اواخر حکومت هخامنشیان یعنی نزدیک به دوران ظهور اسلام بوده است و این یعنی این جشن حداقل 1500 سال قبل از خشایارشاه و این جنایت یهودیها در ایران برگزار میشده. (کما اینکه از نظر زمان نیز باهم برابری نمی کنند و پوریم اصولا جشن زمستانی یهودیان یا بهتر بگم صهیونیستهاست)

توسط علی معتمدکیا • اجتماعی • 2 • Tags: استر, پوریم, خشایار شاه, خشایارشا, ریشه سیزده بدر, سبزه گره زدن, سیزده به در, مردخای, نحس, نحسی سیزده به در, هامان

27 مارس 2015

73 – پنجم فروردین (1385 و 1394)

image

* عصر روز سه شنبه پنجم فروردین منزل پدر بهمراه خانواده خواهر و خانواده های پسر دایی ها، جمعمون تکمیلتر میشه با یه تلفن به محسن و حس کردن حضورش توی جمع خودمون، ولی صدای محسن صدای پر نشاط همیشگی نیست، من اول فکر کردم خواب بوده و بیدارش کردیم ولی ساعت به وقت اتریش زمان مناسبی برای خواب نبود، پیش خودم فکر کردم شاید رایزنی ها برای نگه داشتن کیروش به جایی نرسیده که محسن اینطور دمق (دمغ) شده ولی…

* آخر شب سه شنبه پنجم فروردین ماه رادیو ماشین خبر از سقوط هواپیمای جرمن وینگز میده که از اسپانیا به سمت آلمان در حرکت بوده و توی رشته کوه های آلپ سقوط کرده، احساس تاسف و تاثر برای  خانواده ها و بازمانده های درگذشتگان همه وجود من و همسرم می‌گیره…

* چهارشنبه ششم فروردین حدود ظهر با بی حوصلگی وسایل درس خوندن پهن میکنم ولی حوصله درس خوندن ندارم، مادرم زنگ می‌زنند و آخر حرفاشون میگند که شب گذشته و بعد از رفتن مهمانها با محسن دوباره صحبت کردند و علت ناراحتیش پرسیدند و محسن گفته میلاد و حسین (دو تا از نزدیک‌ترین دوستاش) برای پوشش خبری ال کلاسیکو از اتریش به اسپانیا رفته بودند و حدود همون ساعات سقوط هواپیما جرمن وینگز پرواز داشتند و در حال برگشت به اتریش بودند…

داغون میشم، میلاد از خیلی قبل میشناسم از قبل از خرید ماشین پدرم، نه قبلترش، از قبل عمل قلب پدرم، نه قبلترش، از قبل از ازدواج محسن،…           حسین زیاد نمی‌شناختم، دورادور می شناختم، هم اتاقی محسن تو وطن امروز بود، همسر محسن می گفت وقتی محسن استرالیا بوده به محسن خیلی کمک می‌کرده (علی الخصوص تو ویرایش و ارسال خبرها) بچه مومن، پاک و دلسوزی بوده.

گاهی یه دوست خوب بدجوری جا واسه خودش باز میکنه، مثل یه برادر، حتی خیلی بهتر ونزدیکتر از یه برادر، بعد اینجاست که داغش کمرشکنه و تحملش خیلی خیلی سخت میشه
دیشب بعد بازی ایران و شیلی وقتی همه داشتند خوشحالی می‌کردند که تیم قدرتمند و پرمهره شیلی مجبور به شکست از تیم کارلوس کیروش شده بود دوربین لحظات کوتاهی قوچان نژاد نشون داد که سر محسن تو دستاش گرفته بود و با چند تا دیگه از بچه های تیم ملی داشتند محسنی که جای خالی حسین و میلاد بعد بازی بدجور احساس کرده بود و گریه اش گرفته بود تسلی می دادند.

* دقیقا پنجم فروردین هشت سال پیش خبر تصادف و درگذشت یکی از نزدیک‌ترین دوستانم (امیر فراهانی) شنیدم، حال امروز محسن خوب میفهمم ولی باز درد محسن سنگینتره چون من امیر پنج سال بود می‌شناختم و دو سال آخر به واسطه تغییر محل کارم همدیگر کمتر می‌دیدیم ولی محسن و حسین توی یک اتاق روزنامه وطن امروز با هم بودند و دوستیش با میلاد سالیان ساله که از نزدیک ادامه داشته.

سخته، سخته، سخته :'(

خدای عزیز و مهربان مشیت پر حکمتت تدبیر کرد که در ایام پر حزن شهادت بی بی دو عالم این دو خبرنگار مومن و دلسوز از جمع آدمیان به افلاکیان بپیوندند، دعا میکنم بر سر خوان پر نعمتت مهمانشان فرمایی.

پ.ن1: دو روزه که میخوام در این باره بنویسم ولی ذهن و فکرم یاری نمیکنه.
پ.ن2: خدا لعنت کنه کمک خلبان پرواز که از روی عمد جان 149نفر بی گناه گرفت.
پ.ن3: عذر میخوام از هر کسی که اینجارو می خونه به واسطه عدم انسجام این نوشته، هنوز ذهنم یاری نمیکنه

بعد نوشت: دمغ به دلیل توضیح لغت نامه دهخدا درسته

توسط علی معتمدکیا • دل نوشت, روزمرگی • 1

25 مارس 2015

72 – وبلاگ کشی -بر وزن اسباب(اثاث) کشی-

تصمیم گرفته بودم دوباره تو وبلاگم بنویسم ولی چند روز مونده به عید هاست سایتم بازی در اورد و دیگه سایت بالا نیومد 😐
من هم تا دیروز صبر کردم ولی از دیروز کلا سایت من خود بخود دان شد و هر چی نوشته ومطلب داشتم پرید. شرکت میزبان هم نکرد یه ایمیلی چیزی بده تا بدونم ایراد چیه
برای همین رفتم این دامین و هاست خریدم تا از پشتیبانیش مطمئن باشم (الان چند سالی هست که شرکت شاتل هاست میشناسمش و یه سایت دیگه ای رو برام میزبانی میکنه)

من همیشه از سایتها بک آپ میگیرم ولی از سایت خودم هیچ وقت بک آپ نگرفتیم و الان به اهمیت داشتن بک آپ بیشتر از پیش اعتقاد پیدا کردم. 🙁

این تعداد مطلبی هم که تونستم منتقل کنم به اینجا به لطف برنامه اندرویدی وردپرس بود که اینهارو بصورت لوکال تو خودش نگه داشته بود.

پ.ن1: شرکت XZN از دستت خیلی عصبانی هستم.
پ.ن2: سعی میکنم کامنتهارو هم منتقل کنم.
پ.ن3: شرکت XZN از دستت خیلی عصبانی هستم.

توسط علی معتمدکیا • روزمرگی • 2

18 مارس 2015

71 – جامانده

مجلس چو چراغ و تو چو آبی
وز آب چراغ را خرابی
خورشید بتافته‌ست بر جمع
رو تو ز میان که چون سحابی
بر خوان منشین که نیک خامی
کو بوی کباب اگر کبابی
در پیش شدی که حاجبم من
والله که نه حاجبی حجابی
چون حاجب باب را نشان‌هاست
دانند تو را که از چه بابی
گشتی تو سوار اسب چوبین
از جهل به حمله می‌شتابی
یا عشق گزین که هر سه نقد است
یا زهد چو طالب ثوابی
با بیداران نشین و برخیز
کاین قافله رفت تو به خوابی
از شمس الدین رسی به منزل
و اندر تبریز راه یابی

«غزل شمارهٔ ۲۷۳۸ دیوان شمس»

همیشه از قافله عقبترم
همیشه یه موجی راه می افته و همه باهاش همسو میشن و من بعد از مدتها وبعد از اینکه اون موج کاملا خوابید میرم دنبال اون سوژه، مثلا خواندن یک کتاب بخصوص یا دیدن یک فیلم یا رفتن به یه نمایشگاه، این قضایا بارها و بارها اتفاق افتاده.
این مسئله هم دلایل زیادی داره که هم به نوع کارم، هم به درس خوندنم و هم خیلی شرایط دیگه مربوط میشه که اینجا نمیشه عنوانش کرد… ولی این دو مورد بزرگترین دلایل من هستند.

مثلا دیشب تازه بعد از چهارده ماه از اکران فیلم شیار 143 در جشنواره فیلم فجر این فیلم دیدم، وقتی از چندتا از دوستان که به جشنواره رفته بودند پرسیدم که کدوم فیلم بهتره که برای زمان اکران عمومی برم و ببینم، همه شون این فیلم سفارش کردند، زمان اکران عمومی حتی بلیط فیلم هم گیرم اومد ولی باز هم بنا به دلایل بالا نتونستم وقتی آزاد کنم و برم تو سینما ببینمش.
دیشب هم بعد از چند روزی که این فیلم خریداری کرده‌بودم به اتفاق همسرجان نشستیم و دیدیم، واقعا زیبا و ملموس داستان مادر شهید به نمایش گذاشته بود، خود فیلم بیانگر تمام حس بود ولی تکمله ای که توی فیلم پشت صحنه بود این اثر رو همه چی تموم کرد. دست کل عوامل درد نکنه عالی بود.

پ.ن 1: به همین درد دچارند فیلم «چ» و کتاب من زنده ام و …
پ.ن 2: تو مراسم رو نمایی کتاب پنج شنبه فیروزه ای بودم و کتاب خریدم و امیدوارم به لطف ایام عید این کتاب به درد بالا دچار نشه

توسط علی معتمدکیا • روزمرگی • 0

17 مارس 2015

70 – مهذب

ديروز براي پيدا كردن اسكناس نو به يكي دوتا بانك كه جزو شعب منتخب بودند سر زدم و وقتي با اينكه ساعات ابتدايي روز بود ولي با عدم رسيدن پول با توجه به صف طويل مردم مواجه شدم, اون بانك اول كه بانك ملي شعبه شهدا بود  اصلا و عملا پول نو تموم كرده بود, بعد از اون به چندين و چند بانك ديگه كه شامل طرح نبودند سرزدم تا شايد اونجا چيزي عايدم بشه.
توي اين سرزدنها برخوردهاي جالبي مشاهده كردم البته بگم كه اكثريت برخورد خوبي داشتند بجز يك نفر كه خيلي سرگرم و مشغول كار بود با اين حال پاسخ خوب و گرمي داد, ولي توي همه اين برخوردها برخورد رييس بانك اقتصاد نوين شعبه ميدان فردوسي جنس ديگه اي داشت, اول از همه با اينكه مشتري ديگه اي داشت از اون مشتري عذرخواهي كرد تا جواب منو كه به قول معروف سرپايي ميتونست جواب بده رو بده وقتي درخواستم شنيد خيلي متين گفت مسءول اينجور موارد باجه هفت اين بانك هستش و اضافه كرد اگه ايشون هم اسكناس نو نداشت از شعب منتخب برم بگيرم و خودش آدرس شعب منتخب بانكهارو از سررسيدش برام خوند.
حس گرم و متفاوتي كه نوع حرف زدن اين مرد ميانسال داشت چنان انرژيي داشت كه منو تا آخر شب شارژ كرد. ان شاءالله هميشه سالم و سلامت باشه.

پ.ن : شما پول نو گير اورديد؟

توسط علی معتمدکیا • روزمرگی • 0

16 مارس 2015

69 – احترام به بزرگترها

حدود شونزده سال پيش يكي از اقوام ما بعد از بيست سال, چند ماهي از آمريكا اومد تهران تا يكسري كارهاي اداري انجام بده و برگرده و من هم كه اون موقع تازه ديپلم گرفته بودم و تقريبا كار خاصي نداشتم به عنوان بلد شهر (كسي كه شهر بلد هست و اين اداره و اون اداره رو بلده) باهاش همراه بودم و دنبال كارش ميگرفتم.
خب بيشتر ادارات مركز شهره و براي رسيدن يه مقصد زياد از اتوبوس استفاده ميكرديم, توي اولين سفرهاي درون شهري با اتوبوس وقتي اين فاميلمون ديد جوونترها صندلي خورشون به بزرگترها و به اصطلاح ريش سفيدها ميسپارند, با شادي زيادي گفت چه خوب كه اينجا هنوز احترام به بزرگترها وجود داره…

 

IMAG0187

ولي حيف و صد حيف كه اين نوع تابلوها چند وقتيه توي اتوبوسها و متروهاي شهر تهران هم نصب شده و اين يعني زنگ خطر, نه اينكه الان وضع خيلي خرابه ولي وضعيت همچين خوب هم نيست, كاش به كوچكترها احترام به بزرگترها رو سفارش كنيم, به قول مرحومه مادربزرگ همسرم كه بزرگترها به ما نميرسند ولي ما به بزرگترها ميرسيم.  🙁

توسط علی معتمدکیا • اجتماعی • 0

15 مارس 2015

68 – شروعی دوباره

بعضی مواقع برنامه‌ریزی ها شامل عوامل بیرونی هستند که این عوامل بیرونی تاثیر خیلی زیادی (در حد گند زدن) بر روی برنامه‌ریزی دارند. نمونه‌اش برنامه‌ریزی بود که من برای ساخت یک اتاقک در بالکن و تغییر اساسی توی کمد دیواری اتاق داشتم که خونه تکونی قاعدتا باید بعد از اون انجام می‌شد ولی نشد که نشد.

برنامه ریزی من برای انجام این دو تا کار بین دو ترم بود ولی عملا با فعال شدن اولین جلسه از دروسم (در 25 بهمن) تونستم برای این دو تا کار استارت بزنم و با انجام خونه تکونی تا دیروز (23 اسفند) همچنان مشغول انجام کارهای خونه تکونی بودیم (فعل جمع به علت حضور همسر و مادر همسر در کارها هست، نه خود شیفتگی من در بکار بردن فعل جمع :دی) البته هنوز یکی دوتا خورده کاری دیگه مونده ولی از امروز به امید و یاری خدا نشستم سر درس.

پ.ن 1: تا امروز جلسه اول زبان تخصصی 1 و جلسه دوم نحو عربی 3 و فقه‌الحدیث خارج از زمان خوردم و این یعنی تا آخر ترم باید خیلی حواسم جمع باشه

 

پ.ن 2: خارج از زمان برای ما مجازی‌هاست، چون جلسات دروس را به صورت آفلاین می‌بینیم تا یه بازه زمانی مهلت دیدن درس داریم و اگه بعد از اون مهلت ببینیم دیگه حاضری نمی‌خوریم و بلکه خارج از زمان می‌خوریم (چیزی شبیه به غیبت)

پ.ن 3: بعد از حدود 10 سال دوباره صنعتگری کردم و چیز جدیدی ساختم (با تمام زحماتی که داشت احساس خوشی بود)

پ.ن 4: چند تا تغییر توی نوشته‌ام بعد از انتشار دادم که قاعدتا اونایی‌که از فیدخوان می‌خونند نمی‌تونند اون تغییرات ببینند 🙂

توسط علی معتمدکیا • دل نوشت, روزمرگی • 0

1 ژانویه 2015

67 – بزرگترین بازار متحرک دنیا

حدود دو سه ماهی هست که از مترو استفاده نکرده بودم، دیروز یه پیغام طنزی توی وایبر به دستم رسید به این مضمون:

ما در ايران افتخار داشتن بزرگترين فروشگاه متحرك جهان( متروى تهران) رو داريم اما ديده شده برخى افراد سود جو ازش به عنوان وسيله نقليه استفاده ميكنند.(teeth)

خب من توی استفاده های سابقم از مترو خیلی شاهد دست فروشهای شاغل!!! در مترو بودم و این پیغام بیشتر برام حکم طنز داشت، ولی امروز که از مترو استفاده کردم متوجه بیش از حد واقعی بودن این پیام شدم.
در لحظه ورود به قطار در آن واحد سه چهار فروشنده در نزدیکی هم در حال تبلیغ اجناسشون (هدبند، جا کارتی، سقز، نقشه) بودند و اون سه نفر هنوز دور نشده بودند که دو سه نفر دیگه اجناس دیگه ای (آدامس، دیکشنری جیبی!!!، مسواک) تبلیغ میکردند، این سیکل با فرشنده های جدید و قدیم هی تکرار میشد تا به مقصد رسیدم.
وقتی داشتم از مترو خارج می شدم پیش خودم گفتم احتمال داره بر حسب اتفاق این قطار این شکلی بوده ولی وقتی تو مسیر برگشت باز هم همین مورد حتی با شدت بیشتری تکرار شد وردپرس تبلت باز کردم و شروع به نوشتن این مطلب کردم.

پ.ن۱: واقعا هیچ متولی برای این موضوع وجود نداره؟ شهردای و شرکت مترو چکار میکنند؟
پ.ن۲: تو مسیر رفت میخواستم چکیده درس مرور کنم برای امتحان ولی جز سقز و هد بند و… چیزی نفهمیدم : دی
پ.ن۳: امتحانات ترم شش از امروز کلید خورد (جهت ثبت در خاطراتم)

توسط علی معتمدکیا • روزمرگی • 2

7 دسامبر 2014

66 – جای چی توی زندگیتون کمه

امروز با ماشین که داشتم میرفتم سرکار طبق عادت همیشگی داشتم رادیو جوان و برنامه جوان ایرانی سلام گوش می دادم و سوال این هفته برنامه از شنونده‌ها این جمله بود: «جای چی تو زندگیتون کمه تا زندگیتون کامل یا بر وفق مراد باشه؟»

تا این سوال شنیدم جوابش برای زندگی خودم اومد توی ذهنم وبا این جواب یاد پست دیروز 18 افتادم که «همه چیز توی این دنیا نسبیه» (پست عاقل دیوونه)  و رسیدم به اینکه خب آدم خیلی چیزا داره ولی به اون اندازه ای که توقع داره و دلش می‌خواد نیست و جوابی که برای کمبود زندگی خودم اومد توی ذهنم دیدم دقیقا همینطوره.

رسید به جایی که تماسهای تلفنی مردم وصل و جواب‌هاشون پخش می‌کردند، یه آقای گفت جای همسر توی زندگیش خالیه، یه خانم گفت جای خونه خالیه تا از مستاجری راحت بشه، یکی می گفته جای یه شاگرد براش خالیه، یکی میگفت….

همه چیزهای خیلی پیش پا افتاده ای می‌خواستند، برای من خیلی جای تعجب داشت که چرا انقدر سطحی نگر شدیم، تا اینکه توی اتوبان آزادگان بعد از پل رجایی دیدم ترافیک سنگین شد و من از فکر اومدم بیرون، شلوغی بیشتر توی لاین سرعت بود و من هم توی لاین سرعت بودم شلوغی زیاد بود و حدود چند دقیقه‌ای طول کشید که دیدم توی همون لاین یه پراید خاموش کرده  و روشن نمی‌شد، تعداد زیادی ماشین از کنارش گذشته بودند، بعضیا چشم غره میرفتند بعضیا زیر لب چیزی می‌گفتند بعضیام با بوق ممتد از اونچا گذشتند، ……

وقتی سوار ماشین خودم شدم و به مسیرم ادامه دادم صدای مجری جوان ایرانی سلام منو به یاد موضوع برنامه انداخت و پیش خودم گفتم اگه راننده اون پراید هم این برنامه رو گوش می‌کرد پیش خودش می‌گفت: توی زندگی این لحظه‌ش جوانمردی و انسانیت کمه.

تقریبا نزدیکی‌های محل کارم آخرای برنامه بود که یک سری دیگه تلفن پخش شد و باز مردم همون خواسته‌های کوچیک و سطحی داشتند تا اینکه یه شنونده‌ای گفت: «توی زندگی من چیزی کم نیست چون با ایمان و توکل به خدا همه چیز توی زندگیم دارم» تو کل 17-18 نفری که صدا و نظرشون پخش شد فقط همین یک نفر بود که توکل به خدا مد نظرش بود و مقیاس زندگیش برحسب خدا سنجیده می‌شد.

واقعا چرا باید اینطوری باشه

پ.ن1: جواب خود من به این سوال از همون لحظه اول «کم بودن یاد خدا و حاضر نبودن حضرت ولی عصر ارواحنا فداه توی انظارمون» بود، تاسف آور بود که کسی دلش برای امامش تنگ نشده بود

پ.ن2: اللهم عجل لولیک الفرج

پ.ن3: اللهم عجل لولیک الفرج

پ.ن4: اللهم عجل لولیک الفرج

توسط علی معتمدکیا • دل نوشت, روزمرگی • 1

27 نوامبر 2014

65 – پایمال کردن هوای زیبا

image

چند روزی بود که آسمون تهران ابری به همراه بارش زیبای باران پاییزی بود، هوای بسیار لطیف که آدم هوس میکرد ریه هاشو با تنفس عمیق تا حد انفجار پر کنه و سرشار بشه از تازگی…
ولی، ولی، ولی حیف که در مسیر پیاده روی به سمت محل کار یا خرید یا مدرسه که داری ریه هاتو از این هوای زیبا اشباع میکنی یک نفر آدم بی مبالات بیافته جلوت و باسیگاری که با حرص بهش پک میزنه هوای مسیرت کثیف کنه. بدترین حالت هم اینه که توی یه پیاده روی شلوغ باشی و هر چی از این سیگاریها سبقت بگیری باز یکی دیگه جلوت سبز بشه (حیف کلمه سبز که طراوت توش هست)

image

من هیچ وقت نتونستم بفهمم چه لذتی داره سیگار کشیدن، چه برسه سیگار کشیدن توی این هوای رویایی (البته از خدا میخوام هیچ وقت هم نفهمم) ولی یه سوال دارم از این افراد که دوست دارم همه شون جمع کنم و بلند فریاد بکشم و بپرسم، های آدمای… (اینجا بهتره صدای بوق بیاد) 99 درصد روزای هوای این تهران خراب شده آلوده هست این یک درصد هوای پاک و تازه و دبش جرا از خودتون و اطرافیانتون دریغ میکنیــــــــد؟!؟!؟ واقعا فازتون چیــــــــــــه؟!؟!؟

image

پ.ن1: این مطلب دیروز میخواستم بنویسم ولی دیروز حس نوشتن نداشتم و اگه مینوشتم انقدر عصبانی بودم که بجای اون بوق خود کلمه رو مینوشتم.
پ.ن2: چند وقته سوژه تو ذهنم زیاد میاد ولی نوشتنم نمیاد، حتی متن نوشتن تو ذهنم آماده میکنم ولی…

توسط علی معتمدکیا • روزمرگی • 4

«< 4 5 6 7 8 >

دسته‌ها

  • اجتماعی
  • اندروید
  • برنامه نویسی
  • تجربه
  • دل نوشت
  • روزمرگی
  • کتابخواری

دسته‌بندی‌ها

  • اجتماعی
  • اندروید
  • برنامه نویسی
  • تجربه
  • دل نوشت
  • روزمرگی
  • کتابخواری

بیشترین پاسخ‌ها در پست

  • 65 – پایمال کردن هوای زیبا
    4 comments
    چند روزی بود که آسمون تهران
  • 95- روح در جسم بی جان
    3 comments
    چند روز پیش پدر یکی از دوستان
  • 56 – …
    2 comments
    ترم سوم درسی داشتیم به نام
  • 74 – سیزده به در
    2 comments
    متاسفانه چند روزیه که با یه
  • 67 – بزرگترین بازار متحرک دنیا
    2 comments
    حدود دو سه ماهی هست که از مترو

برچسب‌ها

Airbus A300 F14 آمریکا اربعین استان مرکزی استخدام امید ایرباس ایمو باری به هر جهت بازنشستگی بی قانون بیمه ترک دوستی تطهیر دشمن تلگرام جلسه حجاب حسین رضوی خدمت سربازی خود فروخته دشمن ملت دشمن نظام دوستی رادیو جوان شبکه جوان شرم شعور شهید مطهری شیعه عاطفه موسوی فرهنگ قانون لاتاری محلات مساجد مسجد معماری ملوک الطوایفی نجابت واشنگتن وبلاگ وبلاگ نویسی کاوشگر کاوشگر جوان، سیاوش عقدائی

آمار

↑

© شخصی نویسی‌های یک نفر 2026
اجرا شده توسط همیار وردپرس